عاقبت‌اندیشی
 
⎝⓿⏝⓿⎠..........⓿⏝⓿
چهار شنبه 16 فروردين 1391برچسب:, :: 18:59 ::  نويسنده : رح
 


پیرمرد زرگری به دکان همسایه زرگر رفت و گفت : ترازویت را به من بده تا این خرده‌های طلا را وزن کنم.
همسایه‌اش که مرد دوراندیشی بود گفت: ببخشید من غربال ندارم.
پیرمرد گفت: من ترازو می‌‌خواهم و تو می‌گویی غربال نداری، مگر کر هستی؟
همسایه گفت: من کر نیستم، ولی درک کردم که تو با این دست‌های لرزان خود چون خواهی خرده‌های زر را به ترازو بریزی و وزن کنی .
مقداری از آن به زمین خواهی ریخت، آن وقت برای جمع‌آوری آنها جاروب خواهی خواست و بعد از آنکه زرها را با خاک جاروب کردی.
آن وقت غربال لازم داری تا خاک آنها را بگیری، من هم از همین اول گفتم که غربال ندارم.
به قولی مولوی :
هر که اول بنگرد پایان کار
 اندر آخر، او نگردد شرمسار
 
ترازو





نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 242
بازدید دیروز : 3
بازدید هفته : 281
بازدید ماه : 245
بازدید کل : 164139
تعداد مطالب : 192
تعداد نظرات : 38
تعداد آنلاین : 1





Pichak go Up